|
بسوختیم در این ارزوی خام و نشد
|
میزدم دفتر ایام ورق
خاطراتم همه سان میدیدند
به تنم سخت تکان میداند
دیدم ان سرو روان با دگران
منش از دور بحسرت نگران
گفتم این پرده نبینم بهتر
باز دوری بگزینم بهتر
زینهمه حال دلم خون میگشت
وای کان لحظه چه بر من بگذشت
سوخت جانم همه چون عود همی
شد بلند از سر من دود همی
اه که این عشق چه سنگین باریست
یارب ابن کارچه مشکل کاریست
دل ز مهر رخ جانان کندن
نتوان،لیک توان جان کندن
......................................................
استاد شهریار همدرد من