|
بسوختیم در این ارزوی خام و نشد
|
خاطرات گذشته به خیالی ماند.انگار جز خواب و کابوس زود گذر چیزی نبوده است.
سالها ان بودیم که نبودیم و درون از دیگران مخفی کردیم و ظاهر اراستیم وانچه که خواستند کردیم.
در این هیاهوی بی معنی خود را اسیر کردیم.چنان برای کسب مال وثروت بیشتر تلاش کردیم که گویی ما را
پایانی نیست وزندگانی ابد خواهیم داشت.حق و حقوق دیگران را زیر پا گذاشتیم حیله ونیرنگ بکار بردیم
که تا جمع کنیم و ثروتمند شویم..
غرقه در وادی ظلمات درمانده از گناه وامانده از پوچی ها به دنبال عشقها لذات وزیبایهای دروغین
و........................
غافل از اینکه باید روزی رخت از این عالم خاکی بربندیم ورهسپار جایی گردیم که هیچ اموالی وهیچ دارایی
و....بکارمان نمی اید.
حال خدا یا
می خواهم دوباره خودم رو به اغوش پر مهرت بیفکنم میخواهم سر به اسمان راز ونیاز بگذارم
و به سان ابر بهار بگریم
میخوام امشب بهت بگم که چقد دوست دارم چقد دلم برات تنگ شده
که چقد برام عزیزی.....
خدایا حالم زار زار است دلم پر از غم است میخوام امشب باهات درد دل کنم
خدایا غرق گشته ام و در دریای تباهی سرگردان مرا به ساحل ارامشت برسان
زیرا
من جز تو کسی رو ندارم