تبليغاتX
اشتیاق - حضور غايب تو در دل من
بسوختیم در این ارزوی خام و نشد
                   

                        Entry for May 04, 2007

              نمي دانستم که وجود اهريمني تو انقدر شرور است که زمين گرم خدا را سرد مي کند و اتش عشق اهورايي مرا خاکستر.کاش خورشيد چشمانم غروبي ابدي داشت و شيشه ي لبانم هيچ گاه نمي شکست نمي دانم کدام سپيده ي سرد نگاهت غروب چشمانم را به طلوع چشمانت دعوت کرد

نفرين به من

                     نفرين به تو

تنها سهم من در اين دنيا وجودي با قلبي تکه تکه شده است که در دستان سردم جاي گرفته اند.من مي توانستم با اين دستان يخ زده گرمي وجود تو را حس کنم دريغ که سهم اين دستان از وجود تو زخمي بود در بلور سينه ام تا توان ابديت.

و سهم اين قلب شکسته از عشق تو تنها حرارت فنا پذير اتش عشق است.در اين هنگامه براي غروب چشمانم کدام اسمان کبود را طلب کنم.

هنگامي که اشک هاي پر تلبيست به من زندگي بخشيد و همين اشک ها هنگام وداع بوسه ي مرگ را به من چشاند.قلبم شکست و نگاهم خاموش شد   اما رفتم  که تو بروي..>

نمي دانم براي چه کس مي نويسم   براي کدام دل     براي کدام قلب خسته.نمي دانم افکار پريشام من کدام ارامش را طلب مي کند.شايد ماواي مردگان

و شايد حضور غايب تو در دل من           اي ارامشگه ديرينه من

                                                            دست نوشته دوست بسیار عزيزم افروز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:10  توسط اشتیاق  |