|
بسوختیم در این ارزوی خام و نشد
|
فک کنید چی میشد. دیدید تو خواب همیشه میتونید همه جا بری حتی جاهاییکه
تصورش برای ما مشکله.دران واحد می تونی هر جاییکه دوس داری بری.هر کاری
دلت بخواد بکنی.پیش هر چیز وهر کس فارغ از تمامی مرزها ودیوارها وحصارها.
میشد بری پیش عزیزترین کسایی که خیلی دوست داری افرادی که تو بیداری هرگز
نمی تونی اونارو کنار خودت داشته باشی.
می تونی واسه یه هیجان زود گذر خودتو از بلندی پرت کنی پایین بدون کوچکترین خراشی.
می تونی دست پسر که تو سرما نشسته وگردو می فروشه واز شدت سرما دستاش بهم
میماله بگیری وببری وهرچی که دلش خواست واسش بخری وهرجا که دوست داشت ببری.
تا دلت تنگ می شد فوری میتونستی بری ساحل دریا و اون خورشید گنده تپل که در حال
غروب بود سیر تماشا میکردی.
میشد بری پیش جان جانانت. درکنار او باشی دستت میذاشتی زیر سرش ودس تو موهاش
می کشیدی.
می تونستی انچنان فریادی بزنی که درختا رو باد ببره.
میشد تو عالم خواب پروانه سفیدی بشی و تو انبوه گلها دنبال گل قرمز خوشبوی خودت
می گشتی.
میشد هر لحظه مشتاق ومشتاقتر بشی واشتیاق از دست رفته تو زنده وپر حرارت کنی.
و من همش به این فک میکنم
که شاید مرگ هم چنین چیزی باشد
کی میدونه!!!!!!!!!!!