|
بسوختیم در این ارزوی خام و نشد
|
ماه آرام نجوا کنان در گوش ستاره چیزی گفت قلبم فرو ریخت با خود گفتم ممکن است در مورد من باشد ممکن است ان چیز را که مد تهاست در انتظا رش می باشم را دیده باشد
باید دست به دامان ماه بشوم
این کار را می کنم
فقط مرا نوازش می کند
درمانده ام
پا هایم توان رفتن ندارند
دنبال جای می گردم تا خود را در آنجا گم کنم
خود را با لای پر تگاهی می بینم
می خواهم رها شوم از هر آنچه که مرا رنج می دهد
می رم جلو جلو جلوتر
اما ناگهان او می آید
قلبم تند تند می تپد انگار قصد دارد از سینه بیرون بزند
نا خو د آگاه دستم را به سویش دراز می کنم
دستم را می گیرد
از گر مایش می سوزم روی زمین می نشینم
سرم را روی شانه اش می گذارم
من غرق در رویایم
به خود می آیم
اما
او رفته و زیر سر من فقط گل ارکیده است
اشتیاق ![]()
شبی خیلی سرد
شبی که سرمایش تا روز مرگم در پیکرم باقی خواهد ماند
انگار همین دیشب بود
که کاغذ رو برداشتم وروش نوشتم
شب رفتن تو.....
سه شنبه ۶ دی ماه ۸۴
اشتیاق