|
بسوختیم در این ارزوی خام و نشد
|
امروز ۲۰مهرماه روز حافظ رند عالم سوز است خواستم از حافظ بنویسم ولی نمیدانستم
چه بگویم که شایسته حافظ باشد پس کتابش را برداشتم وفالی زدم واین بیت زیبا اومد
منم ان شاعر ساحر که با فسون سخن
از نی کلکم همه قند و شکر می بارد
باغ وگلستان شمس الدین محمد چنان طراوت وتازگی دارد که اگر در شب وروز در هر فصل
و زمان ان را بگشایی منظره دلفریب و مست کننده دلدادگی و شیدایی زیباییهای جهان
هستی رامشاهده خواهی کردواز چشمه همیشه جوشانش می توانی روح تشنه وعطش
الود را سیراب کنی.
حافظ بی ریا بر سفره دلت می نشیندو رازهای درونت را می شنود و با زبان غزل پاسخ
می گویدوافتاب امید و ارزووخواستن وعشق وسرمستی را بر خانه وکاشانه ات می تاباند
هر چند بی ذوق ویا کم ذوق باشی با خوردن اولین قطرات زلال اب کوثر عشق وعرفانش
سرمست می شوی.
گشتم وگشتم تا برای این پست یک غزل زیبای حافظ پیدا کنم از بس یکی از یکی زیباتر
بود دلم نیومد که یکی رو انتخاب کنم پی انتخاب را به خود حضرت حافظ سپردم واین غزل
زیبا اومد.در ضمن یادتون نره بعد از خوندن پست واسه حافظ فاتحه بدین.
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآيد به چشم غم پرست
بس که در بيماری هجر تو گريانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست
اين دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
کمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم يک نفس باقيست با ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنين
تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب ديده بنشانم چو شمع
چند روز پیش قران رو برداشتم وخوندم کلمات و چملاتی دیدم از جنس نور حیفم اومد
واسه شما هم نگم که بخونید
به نام خداوند بخشنده مهربان
و خداوند از کار شما غافل نیست.
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم وسپس شکر نعمت من بجای ارید و کفران نعمت
نکنید که منم توبه پذیر گنهکاران ومهربان بخلق.
بعضی مردم کوتاه نظر از خدا تمنای متاع دنیوی تنها کنند.
گمان کردید که به بهشت داخل می شوید بدون امتحاناتی که پیش از شما بر گذشتگان
امد که بر انان رنج وسختیها رسید.
کیست که خدا را وام دهد تا خدا بر او افزاید به چندین برابر وخداست که میگیرد ومیدهد
و خلق همه بسوی او باز میگردند.
خدای یکتاست که جز او خدایی نیست.
شیطان به وعده فقر وترس و بی چیزی شما را به کارهای زشت وادار میکند و خداوند
به شما وعده امرزش واحسان دهد وخدا را فضل ورحمت وعلم بی منتهاست.
اگر به مستحقان اشکارا انفاق صدقات کنید کاری نیکوست لیکن اگر در پنهانی به فقیران(ابرومند)
رسانید نیکوتر است و خداوند به پاداش ان گناهان شما را محو ومستور دارد وخدا را از اشکار و
نهان شما اگاهست.
دیشب سحری بعد از اذان و خوندن نماز حافظ رو برداشتم و فالی زدم میدونید وقتی حالم بده هیچی مث حافظ بهم حال نمیده و چه فالی اومد لذت بردم
چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من
ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگين را به هر کس مینمايد همچو گل
ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر يک نظر سيرش ببين
گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او يا داد بستاند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندد چو صبح
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآيد باک نيست
بس حکايتهای شيرين باز میماند زمن؟
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگريد
کو به چيزی مختصر چون باز میماند ز من
صبر کن حافظ که گر زين دست باشد درس غم
|
عشق در هر گوشهای افسانهای خواند ز من
|