تبليغاتX
اشتیاق
بسوختیم در این ارزوی خام و نشد
بیایید

دست به دست هم دهیم به مهر

بیایید به همه چی عشق بورزیم به همه چی

در نهایت مهربانی

در زلال پاکی

در بیکران صداقت

که دنیا هیچی غیر از این نیست

چونکه خیلی زود دیر میشود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 22:12  توسط اشتیاق  | 

گفتی که چرا محو تماشای منی

ان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

         

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 20:15  توسط اشتیاق  | 

بگذار   مقابل    روی    تو       بگذریم

                               دزدیده در شمایل تو خوب بنگریم

شوق است در جدایی وجوراست درنظر

                            هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار بر روی ما مکنی حکم از ان تست

                             باز ا که روی  در قدمانت    بگستریم 

ما با توایم وبا تو نه ایم اینت بو العجب

                            در حلقه ایم با تو وچون حلقه بر دریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

                     چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

                      چندان     فتاده اند    که  ما     صیدلاغریم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 12:39  توسط اشتیاق  | 

چو جان ودلم خون شد در درد فراق تو

                   بر بوی وصال تو این محنت جان تاکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:11  توسط اشتیاق  | 

...رقصان می گذرم از آستانه اجبار - شادمانه و شاکر

از بيرون به درون آمدم

از منظر به نظاره  ، به ناظر

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود

توان دوست داشتن ودوست داشته شدن

توان شنفتن

توان ديدن و گفتن

توان اندهگين و شادمان شدن

توان خنديدن به وسعت دل

توان گريستن از سويدای جان

توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی

توان جليل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناک تحمل تنهايی

تنهايی

تنهايی

تنهايی عريان

انسان بودن دشواری وظيفه است ...

 

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود

اما يگانه بود و

هيچ کم نداشت

به جان منت پذيرم و حق گذارم

چنين گفت بامداد خسته... »

شاملو

من عاشق این شعر شاملو هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:23  توسط اشتیاق  | 

صدا کن مرا صدای تو خوب است

 صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن میروید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم

چه اندازه تنهایی من بزرگ است

وتنهایی من شبیخون حجم ترا  پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است.......

 سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:9  توسط اشتیاق  | 

چقدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
 و به جاش یه  زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شی، حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدی  که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي
پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني
و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب
بگي : گل من باغچه نو مبارک
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:33  توسط اشتیاق  | 

زندگی اب روان  است  روان میگذرد

دوستی اتش جان است گران   میگذرد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:17  توسط اشتیاق  | 

مرد باید بهایی بپردازد

باید پیشگام شود

چون زن بهای بیشتری می پردازد:تسلیم

 پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:14  توسط اشتیاق  | 

     از سوز محبت

                       چه خبر اهل هوس را

    این اتش عشق است

                         نسوزد همه کس را

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:11  توسط اشتیاق  | 

عشق را از دریا بیاموزیم

که برای رسیدن به ساحل ارام وقرار

ندارد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:11  توسط اشتیاق  | 

دوش در حلقه ما قصه گيسوی تو بود

                           تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

                         باز مشتاق  کمانخانه   ابروی        تو بود     

هم عفاالله صبا کز تو پيامی   می‌داد  

                           ور نه در کس نرسيديم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت

                            فتنه انگيز جهان غمزه  جادوی    تو بود     

من سرگشته هم از  اهل سلامت   بودم

                            دام   راهم شکن  طره هندوی تو بود     

بگشا بند   قبا تا بگشايد   دل  من

                                     که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود     

به وفای تو که بر تربت    حافظ  بگذر

                                      کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 22:15  توسط اشتیاق  | 

ای کسانیکه به خدا ایمان اورده اید ذکر حق ویاد خدا بسیار کنید  ودایم صبح وشام به تسبیح و

تنزیه ذات پاکش بپردازید. اوست خدایی که هم او و فرشتگانش  به شما بندگان رحمت میفرستد تا

 شما را از ظلمات بیرون ارد وبه عالم نور  رساند و او بر اهل ایمان مهربان است. تحیت

مومنان روزی که به لقا رحمت حق نائل شوند.سلام خدا و بشارت لطف الهی خواهد بود وبر انها

 کرامت و شرافت مهیا فرومده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:2  توسط اشتیاق  | 

اوست انکه برای شما گوش وچشمها ودلها افرید چه ناچیز است   

سپاسی را که بجا می اورید و اوست که شما را در زمین افرید  وبه سوی

او گرد می ایید واوست که جان میبخشد و میمیراند و بدنبال هم در امدن

شب و روزاز اوست  ایا نمی خواهید به تعقل بپردازید

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:20  توسط اشتیاق  | 

سرو چمان من چرا ميل چمن نمی‌کند
همدم گل نمی‌شود، ياد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که اين سياه کج، گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه‌گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پيش کمان ابرويش لابه همی کنم ولی
گوش کشيده‌است از آن، گوش به من نمی‌کند

با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند


چون ز نسيم می‌شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه ياد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به اميد روی او همدم جان نمی‌شود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
بعد از اين خرقه صوفی به گرو نستانند

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 16:12  توسط اشتیاق  | 

يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه  زن مسنی رو
   ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.
  جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من
  جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."
  زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که
  از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."
  وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،
  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و جو به زن چنين گفت:
  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی  يکنفر هم به
  من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به
  من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
  چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده.
  ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردار
   باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
  او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
  وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی 
  دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی
   که نوشته زن رو می‌خوند:
  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به
    من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو
   به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
 اونشب وقتی  که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به
  اون پول و يادداشت  زن فکر می کرد.
   وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
 " همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"
بياييم هر كدام حلقه اي شده و زنجير عشق را دوباره تشكيل دهيم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:23  توسط اشتیاق  | 

اتش ان نیست که ازشعله او خندد شمع

اتش ان است که در خرمن    پروانه  زدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:21  توسط اشتیاق  | 

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...
خيلــــــــــــی کوتاه !.... 
کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬
کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم
کاش همه را دوست داشتیم ...
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد !!
کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...
کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...
کاش...............
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:12  توسط اشتیاق  | 

اگرچه كوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه هميشه بسته...
و دست های نياز هماره بر درگاه اين و آن  دراز...
به اعتبار شانه های تو راه می پيمايم در اين تاريكی محض...
چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بينم و به جز درگاه تو دری ديگر را نمی كوبم.
چه بسيار سودای يار كه به اندك بهايی فروختيم و چه كم عشقی كه اين ميانه گذارديم...
چون پيمانه های نجابت تهی بود و مجمر شهوت پر...
و دوست واژه ی غريبی است كه اين روزها خريداری ندارد.
 ولی من .......
                      به اعتبار شانه های تو.........
                                              هنوز هم زنده ام و می خواهم با تو بمانم
.......
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:11  توسط اشتیاق  | 

بر روی برگ گلی نوشتم

دوستت دارم

اما حیف تو مثل گوسفندی

امدی برگ را خوردی

Image

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:8  توسط اشتیاق  | 

قیامت باشد ان قامت در اغوش

             

                   شراب سلسبیل از چشمه نوش

              

                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:19  توسط اشتیاق  | 

 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند000

من ارچه درنظریار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند000

چوپرده داربه شمشیرمیزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند000

چه جای شکرو شکایت زنقش نیک وبد

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند000

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهدماند000

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند 000

توانگرا دل درویش خود بدست آور

که مخزن زروگنج ودرم نخواهد ماند000

بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند000

زمهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور ونشان ستم نخواهد ماند000

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 22:37  توسط اشتیاق  | 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 22:32  توسط اشتیاق  |